ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

وبلاگ دو ساله

وبلاگ ما، دوسالگیت مبارک، ایشاالله صد ساله شی... در حال دیدن پنگول... دنیای ابوالفضلم دایی هادیه مهربون... دنیای مامان ندا، ابوالفضل گلم... قربون پاهای کوچولوت برم من... ...
20 فروردين 1392

بیست ماهه ی گلم

الهی که قربون بیست ماهه ی گلم برم من... این کیک و بابامحسن به مناسبت بیست ماهگیت گرفت، دستش درد نکنه، شمع بیست نداشتیم شمع یک گذاشتیم ، چقدر هم ذوق کردی با شمع و فوت کردنش... آخه تو این سویی شرت چیکار می کنی؟! ...
17 فروردين 1392

مبارکه مبارک

سلام سلام سلام، سال یک هزارو سیصدونود و دو هجریه شمسی مبارک، مبارکه گلم، دوستان عزیزم سال نوی شما هم مبارک، امیدوارم سالی سرشار از خیر و برکت و شادی داشته باشید... خوشحالم که یک ساله دیگه رو با تو شروع کردیم، عزیزم امیدوارم بهارهای قشنگی و با چشمان قشنگت ببینی و شادی و با تمام وجودت حس کنی... سالی که گذشت سال خیلی خوبی برامون بود، تو این سال تونستیم کلاسهای عکاسیمون و تموم کنیم و برای آینده ی شغلیمون تصمیم مهمی بگیریم، تو این سال دایی حسن و زندایی صبا ازدواج کردن و رفتن خونه ی خودشون، تو این سال خاله مریم هم عشقشو پیدا کرد،خاله مریم و عمو مهرداد  ارشد قبول شدن،خاله منا و خودمون هم خونه دار شدیم... خدا رو شکر که سالی پر از خیر و برکت د...
12 فروردين 1392

گل پسره قند عسله

خودت ببین خب گل پسمله قند عسله... با دیدن پیامهای بازرگانی این حرکتو انجام میدی، هرجا که باشی خودتو می رسونی و دستتو میذاری رو لپ نازت... با این بادکنکی که دایی برات گرفته بود کلی کیف کردی... جات همیشه روی این میزه، دیگه منم رومیزی و وسایل روشو جمع کردم... تو حموم(آبه) کلی با بابا بازی می کنی... همون توپهایی که حلما گازگاز کرده و از اون روز به بعد هرخطایی و گردن حلما میندازی... اینم یه خواب راحت بعد از کلی بازی... ...
24 اسفند 1391

11و12

بیستم اسفند ماه دندونهای 11 و12، سومین و چهارمین دندون آسیای  کوچک، فک پایین، نیش زد، مبارکه گلم، امیدوارم درد نداشته باشه، اگه درد هم داشته باشه قوی باشی، فدای دندونای نازت... بزن قدش سبزه های مامان جون به استقبال عید بازدید از وبلاگ پسمل مامانی و بابایی ...
22 اسفند 1391

برف

تو راه پله های خونه ایم و من مشغول بستن در، می بینم که مرتب می گی برف برف، اصلا متوجه ی برف نشده بودم، مثل مامان عاشق برفی، خلاصه تو برف میریم بیرون و سرخوش از دیدن برف و تا خونه ی مامان جون بهم توضیح می دی که داره برف می باره... مشغول دیدن برف از پشت پنجره... بابا جون از سفر برگشتن و خوشحال از سوغاتیهات... امروز هم که برف نمیومد به عشق دیدن برف ایستادی پشت پنجره... دونه برفیم دوستت دارم مامانی... ...
18 اسفند 1391

باژی

این چند روزه که هوا بهاری تر شده سعی می کنم بیشتر ببرمت پارک، تو هم نسبت به گذشته باهوش تر شدی و وقتی خونه ایم میای بهم توضیح میدی که سرسره بازی می کردی و اون بالا بودی... ...
14 اسفند 1391